خرید بک لینک
صبح زود بابام پاشده دادو بیداد که چرا اینا عین حیون خوابیدنو نماز نمی خونن...

هه

جالبتر از اون اینه که فرق انسانو حیونو توی نماز خوندن میدونه ن توی عقلو اختیار...

داداشم که پا نشد ولی منو مامانم چون میدونست به تازگی نماز می خونم اومده بهم می گه پاشو نمازتو بخون...

می گم نمی خوام می خوام نخونم با کارای این مرتیکه می گه پاشو دست نماز الکی بگیرو بخواب...

وقتی اینو گفت یهویی دلم سوخت برا مامانم نمیدونم چرا...

پاشدم دست نماز گرفتم بعد اومدم بیام بخوابم به خودم گفتم من که با خدای خودم مشکلی ندارم من با بابام مشکل دارم و این شد که نمازو خوندم ...توی نماز اشک ریختمو و حرف زدم با خدا ...

بهش گفتم خستم...

بهش گفتم گم اوردم...

بهش گفتم از بابام خستم...

بهش گفتم من سعی می کنم دوسش داشته باشم ولی خود احمقش نمیزاره...

بهش گفتم خستم از این دنیات که مجبورم لبخند بزنم تا لااقل کسی ازم نپرسه چه مرگمه...

خستم از اینهمه اجبار...

پوشش به اجبار ... نماز به اجبار ...چادر به اجبار...عقاید به اجبار...همه چیز اجبار ...

خدایا کمکم کن که راحت شم از دست بابام...

برچسب: خوشا آنانکه در گهواره مردند,خوشا آنانکه در گهواره مردن,خوشا آنانکه در راه عدالت, نویسنده: کیان نوروزی تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 3:44

صفحه بندی