خرید بک لینک
اخیش فردا از 12 ظهر کلاس دارم تا دو بعدشم دیگه کلاس ندارم تا ساعت پنج ...این ساعتای بیکاریمو خونه نمیام بیام که چی بشه که همش استرس داشته باشم؟!؟!؟

+++خونه ی ما اونوقتایی که ارامش واقع باشه استرس هست...

برام جالبه که توی خونمون هیچ وقت احساس ارامش ندارم...مثه قفس می مونه همیشه برام...

درسته روزای خوبم داشتیم ولی همیشه استرس و تنش توی خونمون بوده و هست...

چرا دروغ بگم من هیچ وقت از برگشتنم به خونمون خوشحال نبودم چه وقتی که مدرسه میرفتم چه حالا که دانشگا میرم...

درسته برای هدفم دارم درس می خونم ولی نصف این درس خوندنا برای بیرون بودن از خونست...

فضای خونمونو هیچ وقت دوست نداشتم...

همیشه فضایی بوده که دعوا بوده توش همیشه جنگو دعوا ...حتی توی حرفای عادی هم فحش بوده ...

همیشه استرس اینکه نکنه کاریو اشتباه انجام بدم بوده...

هیچ وقت نشده محض رضای خدا من کاریو اشتباه انجام بدم(که نمیدم) و اونا بدون دعوا بهم بگن و با خوبی و بدون استرس...

همیشه توی راه خونمون اینقدر استرس دارم برای اینکه میدونم دوباره دارم میرم خونه...

درسته خدا نعمت پدرو مادر بهم داده و درسته دوسشون دارم و خدا رو شکر می کنم ولی بابای من هیچ وقت حس ارامش بهم نداده...

فک کردین تصور من از بابام چیه؟؟!؟!؟!؟! یه پشتیبان؟؟؟ یه مرکز ارامش؟؟؟یه کوهی که دلم با بودنش نمیلرزه؟؟؟

هه

بابای من هیچ وقت پشتیبانم نبوده هیچوقت ارامش بهم نداده هیچ وقت با بودنش بهم حس ارامشو نداده...

در عوض تا دلتون بخواد همیشه شخصیتمو خورد کرده...تا دلتون بخواد غرورمو داغون کرده ...تا دلتون بخواد دنیای دخترونمو به چالش کشیده...تا دلتون بخواد کوچیکم کرده جلوی همه...

درسته می گن دعوای پدر و مادر از روی خواستنه ولی بابای من منو له می کنه داغون می کنه و گاهی بی هویت...

من خیلی تلاش می کنم که دوسش داشته باشم ولی نمیزاره...

من یه بار می تونم تحمل کنم دو بار سه بار چهار بار اصلا بگو ده بار ولی تکرار هر روزش منو تبدیل کرده به یه ادمی که دائم استرس داره دائم می ترسه دائم منتظر یه اتفاق بده...

خسته شدم از این زندگیی که نصفشو بیشترشو با استرس گذروندم...

خنده داره اگه بگم حتی اگه بخوام برای تولد مامانم یا داداشم یا حتی خودش یه چیزی بخرم می ترسم چون احتمال اینکه سرم داد بکشه بزنه توی گوشم یا فرداش یا دو روز دیگش یه دعوایی راه بندازه چون من به قول اون پدرشو در اوردم از بس خرج می کنم ...ولی بههمون خدایی که می پرستمش من هیچ وقت دختری نبودم که با وجود اینکه دوسش نداشتم خیلی ولی بی ملاحظه باشم و بی فکر ...

خود خدا میدونه که چه سختیا و چهتحقیر شدناییو که تحمل نکردم تا الان برای اینکه نتونستم مثه خیلیای دیگه باشم...

من نمی گم من خیلییییییییییییییییییییییی خوبم ولی کم میارم...

دلم می خواست لااقل یه روزی که اولش خوش و خوردم باشم صبح و اخرشبم به خوبی تموم بشه توی زندگیم بود...

ولی تعجب از اونجایی می کنم که نبوده چنین روزی توی زندگیم...

برام جای تعجب داره وقتی می خندم خیلی غیر منتظره این توی ذهنم میاد که خیلی نخند خنده بهت نیومده هاا اخر شبتو هم دریاب...

بخدا اگه دروغ بگم...

همیشه از خندیدن می ترسم چون میدونم اخر شب یه دل سیر گریه هست برام...

+برام زجر اوره که همش در حال استرسم...

چرا نمی تونم روی درسام تمرکز داشته باشم؟؟؟؟؟؟؟چون توی خونمون استرس دارم همش...

ارامشی که توی دانشگاه دارمو توی خونمون ندارم...

همه ی دنیام شده استرس...

از مهمونی رفتن می ترسم چون میدونم اخرش بابام دو روز دیگش تلافیشو با یه دعوای جانانه توی دلمون در میاره...

از اینکه تولد دوستام برم می ترسم چون میدونم بابام تلافیشو سرم در میاره...

از اینکه مهمونی دخترونه برم می ترسم چون میدونم یه دل سیر ازم گریه می گیره...

از اینکه دلتنگ بشم برای دوستام می ترسم چون اسمشو میزاره مد...

از اینکه یه شاخه گل بخرم واسه مامانم می ترسم چون هزار بار می پرسه فروشنده مرد بود یا زن؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

هزار بار می پرسه چجوری نگا کرد چپ نگا کرد یا راست...

اخرشم یه کتک جانانه با یه گریه ی جانانه چاشنیش میشه...

یگی نیس بگه شده محض رضای خدا یه بار ابرومونو توی خانواده بخری با حرفات ؟؟؟؟؟؟

شده خوردمون نکنی>؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

انوقت اسم خودتم گذاشتی مسلمون؟؟؟؟؟؟؟!!!!

من حتی از یه غذا خوردن ساده سر یه سفره با بابام و خانوادم استرس می گیرم...از بس سر سفره با رفتارش و کاراش اذیت می شم...دائم فحش میده دائم بدو بیراه می گه ...همش می خواد عیب جویی کنه دائم می گه چرا بسم الله نگفتی...اخه یکی نیس بگه مگه من بچم؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

من دیگه داره 19 سالم می شه ...من دیگه میدونم باید سر سفره بسم الله بگم من حیون نیستم...

بخدا منم ادمم منم احساسات دارم منم شخصیت دارم ...

من خسته شدم از این استرسا...

تا کی من باید بیام اینجا بنویسم برای تخلیه ی روحیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

مگه من چقدر ظرفیت دارم؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

خسته نیستم ولی کم میارم ...

خدایا کمکم کن

برچسب: دلم گرفته,دلم گرفته ای دوست,دلم گرفته ای خدا, نویسنده: کیان نوروزی تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 2:35

صفحه بندی